درباره نویسنده
ل.م
این وبلاگو برای دل خودم درست کردم. برای حضاری که همیشه غایبند. در نوشتن استعداد ندارم. از این کلمه های قلمبه سلمبه هم بلد نیستم. پس با خوندن چرت و پرتهای من وقتتونو هدر ندین.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ل.م
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • اراجیف جوشیده از مخ
  • عید
  • روز عشق
  • ۱۳٩٠/۱۱/٢
  • غمگین ولی شادم
  • وهم تاریک
  • صبر سنگ
  • رویای باطل
  • تولدی دوباره
  • در یک چشم بر هم زدن
  • دهمین ماه متفاوت
  • خرابکاری
  • بدون عنوان
  • اسمان هر کجا ایا همین رنگ است؟
  • خلوت من و ترانه
  • روزگارا...!!
  • هم اکنون...
  • جز مرگ چه راهی؟
  • میخوام بخوابم
  • عید...
  • من دنبال یک گل سرخ میگردم
  • من چقدر احمقم
  • حرفهایی که در زندان انفرادی افکارم به ذهنم رسید
  • دیروز چه بودیم و امروز جه شدیم
  • استخری انبوه از . . .
  • امسال بی شک تجدید میشم
  • شیفتگی_تنفر
  • از مدرسه تا خونه به یاری دوستان
  • *
  • من و اول دبیرستان
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
دوستان من
  • باغچه حاج اقا
  • پالون قرمز
  • مایگاه پرواز
  • سیمرغ در اتش
  • اقا خره
  • کویر ام اس
  • شملک
  • موج پیشرو
  • سر خوش
  • ضد مدرسه
  • من فقط هفت سالم بود
  • برگ سبز
  • 666
  • حرف تنهایی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



بادبادک بی نخ
ورود دوستان اشنایان و به خصوص فامیل ها ممنوع
اراجیف جوشیده از مخ
نویسنده: ل.م - ۱۳٩۱/۱/۱٤

شهر من کجاست؟

کوچه باغی که خالیست ز گل

جوی ابی که از اب تهیست

قلب شکسته ای  بیزار ز عشق

سبزه ی زرد و پژمرده ی عید

 

شهر من مثل هر سال لای زباله های جنگل تنک گم شده بود

اسمانش پشت دود پیدا نبود

جوانانش سرگرم قلیان و سیگار

دوسیب  شیر تمشک  طالبی!

شده برای این جماعت روزگار

 

شهر من کجاست؟

صدای گریه ی کودک فقیر

پدر معتاد مادر پیر

جای فرزند اول خالی

در عوض خانه های پر زرق و برق ندارد حرفی

 

راز شهر من در این است

اختلاف طبقات  فقر  بیکاری

گرچه پیش چشم همه هست

برای خدایان هیچ پیدا نیست

یا که می بینند ولی

به سادگی می گذرند

هیچ کس مسئول نیست

 

(سوسک سیاه)

نظرات ()



عید
نویسنده: ل.م - ۱۳٩۱/۱/٦

امسال بهترین عیدی بود که تا به حال داشتم

بعضی وقتاش دلم میخواست از خوشحالی جیغ بزنم و بپرم هوا

درسته که اگه خواهر و دامادمون بودن بیشتر خوش می گذشت ولی حتی با نبود اونا از سالهای دیگه خیلی بهتر بود البته این به خاطر وجود یک فرد جدید در قلب و یاد و روحم بود

امسال مثل سالهای دیگه نرفتیم ولی اینقدر رفتیم بیرون که انگار خونمون هتله و اومدیم مسافرت

کلی گلم گرفتیم و بوش همه خونه رو پر کرده

راستی امسال همه خیلی دست و دلباز شده بودن و صاحب کلی عیدی شدم

نمیدونم چرا با شروع سال جدید مردم ازاریم گل کرده

خلاصه من عاشق اژدها شدم ( سال اژدهاست دیگه؟؟!! )

ولی سگ یه چیز دیگس

حداقل متولدینش

نظرات ()



روز عشق
نویسنده: ل.م - ۱۳٩٠/۱۱/٢٦

دگر بار نگاه نافذ و خیره کننده اش مرا جذب خود کرد و دگر بار اغوش پر مهر و ارامش را ارزانی ام داشت و من هم در اسمان ها سیر میکردم و خوشحال ترین ادم دنیا بودم

کاش ساعت ها به زودی پایان نمی یافت

در عرض یک چشم بر هم زدن به زمین بازگشتم اما با خاطراتی بس اسمانی

اکنون که بهترین لحظاتم پایان یافته هنوز دلتنگم و روز شماری ام را اغاز کردم. دلم دائم بهانه میگیرد ولی با یاد امروز ارامش میکنم

دوست داشتن زیبا ترین حسی است که تا کنون تجربه کردم هرچند انسانها را به جنون میرساند

با این حال حاضرم مجنون باشم ولی عاشق

نظرات ()



 
نویسنده: ل.م - ۱۳٩٠/۱۱/٢

در چشمانش نوعی غرور, مهربانی, بی باکی ,اراده ی قوی و جوانمردی حس میکردم

چشمانی که به رغم جاذبه های درونی درشت و کشیده و با مژه های پر پشت و ضخیم و مشکی و بلند و فر خورده اراسته شده بود

دروغ نگویم در ابتدا زیبایی چشمانش بیش از هر چیز دیگر مرا جذب کرد

چندی نگذشت که در وجودش چیزهایی یافتم که یکی از دیگری زیبا تر و جذاب تر بودند و البته گذشت ناپذیر

خیلی زود دیوانه ی وجودش شدم و هر بار که نگاهش در نگاهم گره می خورد, ان نگاهی که هر کس به راحتی خود را در برابرش می بازد, تمام وجودم از حس غیر قابل وصفی اکنده می شد که با مقاومت نکردنش بی اختیار در اغوش گرم و پر مهرش جای میگرفتم

دلم پناه بی منتش را می جوید ....

نظرات ()



غمگین ولی شادم
نویسنده: ل.م - ۱۳٩٠/٩/٢٢

هرچند میگریم و دنیا برایم به پایان رسیده و همه چیز بی اهمیت شده

هرچند دیگر با صدایت روح خسته ام ارام نمیگیرد

هرچند از مهرت محرومم

هرچند دیگر کسی را ندارم  که ضخم هایم را التیام دهد

هر چند دیگر نخواهم دیدت

هر چند...

ولی هیچ مهم نیست

یعنی اصلا من برای خودم مهم نیستم

پس فقط باید بدانم تو خوبی و  با خیال اسوده با این جهنم دنیایی بسازم

یادگار هایت را ببوسم و با تک تک خاطراتت زندگی کنم

از تو بیش از این چیزی ندارم

نظرات ()



وهم تاریک
نویسنده: ل.م - ۱۳٩٠/٩/۱٦

از هر گونه سخن خالی ام

و اکنده از افکار گوناگون مغشوش

و تصاویر جانداری که همه میگویند

تو دیوانه ای و دلت دیوانه تر

و هنوز هم طنین صدایی است که مرا جان میدهد هر دم

هنوز هم همان تصویر , همان لحظه

ان بوی مست کننده...

هر چه صدایش میزنم پاسخی نیست

و انگاه یک اندوه طولانی مرا زندانی خود میکند

لیک تنها به انگیزه ی باری دگر ان لحظه زنده ام

نظرات ()



صبر سنگ
نویسنده: ل.م - ۱۳٩٠/۸/٢٧

ازش پرسیدم اگه ادم دلش واسه یه نفر تنگ شه باید چیکار کنه؟ گفت باهاش حرف بزن. گفنم حرف زدم ولی دلم تنگ تر شد. گفت برو ببینش. نمیدونست دلم واسه خودش تنگه. خلاصه قرار گذاشتیم که امروز همدیگرو ببینیم

همین جور لحظه شماری میکردم که امروز برسه و با اینکه بهترین مشاورم گفت نرو ولی من از قبل تصمیم خودمو گرفته بودم

اما از دیشب یهو خل شدم و بهش گفتم که ترجیح میدم دلتنگ بمونم تا ببینمت

اخه عشق قدیمش برگشته و اتش فشان عشق اونم دوباره فوران کرده

با خودم گفتم نمیخوام وقتی نگاهم میکنه تو دلش بگه ای کاش جای این عشقم بود

واسه همین از دیشب تصمیم گرفتم دیگه باهاش کاری نداشته باشم

و همیشه این شعر فروغ حکایت منه

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز میگفتم

لیک با اندوه و با تردید

 

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا میکشت

باز زندانبان خود بودم

 

ان من دیوانه ی عاصی

در درونم های و هو میکرد

مشت بر دیوار ها میکوفت

روزنی را جستجو میکرد

نظرات ()



رویای باطل
نویسنده: ل.م - ۱۳٩٠/٧/٢٢

باور ندارم

باور ندارم سودای رفتنت را

پیش از این شاد از بودنت و همینک طلب مرگ دارم از نبودت

اما هنوزم ازپس اشکهایی که امانم نمیدهد

از لابه لای هیاهوی سکوتت

از قلب شکسته ام که هنوز برای توست

هنوز هم فکر میکنم در بین این روز ها

روزی باشد که خاطراتم را از نو زنده کنی

از پشت این شبها که به سختی سپری میکنم

شاید شبی بیاید که که زمزمه ی صدایت در گوشم پژواک عشق باشد

من میدانم روزی میاید که اشکهایم به نوازشهای تو سپرده خواهد شد

روزی در بین این تاریکی ها روشن است

لیکن طاقت ندارم

در زیر ثانیه های بی تو توانی برایم نمانده

سر برگرداندم

ناگهان دیدم نیستی

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »